حامد
http://sunnionline1.blogfa.com/
امام جمعه جوان فهرج طی گفتگوی جالب و خواندنی از جریان ربودهشدن خود پرده برداشت
(س)- خودتان را به اجمال معرفی کنید؟
- جواد طاهری متولد سال 1357
حاج آقا لطفانحوه ی ربوده شدنتان را تعریف نمایید
- حدود 8 ماه پیش نامهای به دستم رسیدکه «فلانی! ملاّهایت را جمع کن برو و فقط دو هفته فرصت داری.»
(س)-نامه به امضای فرد خاصی رسیده بود؟
- خیر، امضا و تاریخ نداشت و ما هم اعتباری برایش قایل نشدیم، تا اینکه بعد از یک ماه، دفتر امام جمعه به سرقت رفت و امکانات رایانهای ما را دزدیدند.
(س)- یعنی شما رابطهای بین نامه تهدید و سرقت از دفتر میدانید؟
نه! البته میشد ارتباطاتی را محتمل دانست، اما تصور ما این بود که دزدی به کاهدان زده است و نگران اتفاق خاصی نبودیم.
(س)- چه زمانی شما را ربودند؟
- دوم اردیبهشت امسال
(س)- جزئیات آن را توضیح دهید؟
- ما طرحی مبنی بر، برگزاری نماز جماعت مغرب و عشا در مدارس شبانهروزی و برگزاری جلسه پرسش و پاسخ داشتیم. آن شب بعد از برگزاری جلسه پرسش و پاسخ در دبیرستان دخترانه آسیه، متوجه پنچر شدن ماشینی که قرار بود سوار آن بشوم، شدیم، حین تعویض تایر ماشین توسط راننده، از پشت توسط یک نفر که اسلحه داشت، تهدید شدم؛ البته در آغاز فکر کردم یکی از برادران بسیج است و دارد شوخی میکند. اما برگشتم دیدم سه نفر با لباس بلوچی، صورتهای پوشیده و مسلح روبروی من هستند و بعد از مدت کوتاهی یک نفر از طرف دیگر آمد که صورتش را نپوشانده بود.
سبیلهای کلفت و کشیده و صورت لاغر و خشنی داشت که فهمیدم رییسشان است. به سمت او رفتم و گفتم که مشکلتان چیست؟ گفت:« ساکت! سوار شود.» همان لحظه یک پژو آمد جلوی من ترمز کرد که مرا سوار کند. وقتی دیدم حاضر به گفتوگو نیست با او درگیر شدم و اسلحهاش را گرفتم و کشیدم و ناگهان اسلحه از دست او رها شدو ظاهراً او بیشتر از من اضطراب داشت. تا اسلحه رییسشان را گرفتم، آن سه نفر از پشت به من حمله کردند، عمامه و عینکم افتاد، پیراهنم پاره شد و با ضرب و شتم مرا سوار ماشین کردند، دست و پایم را بستند و گفتند که ما گروه عبدالمالک هستیم و خوب به چنگ ما افتادی. در طول راه هم گاهی ضرب و شتم میکردند، در طول راه اینها با هم بلوچی صحبت میکردند تا اینکه شب به یک روستای لب مرز رسیدیم. البته آنها مدعی شدند که آنجا افغانستان است، اما با توجه به برقکشی روستا، متوجه شدم که هنوز از ایران خارج نشدهایم.
(س)- در طول راه به هیچ ایست و بازرسی برخورد نکردید؟
- اینها تماماً از بیراههها حرکت میکردند و بیراههها را میشناختند.
(س)- بعدش چه شد؟
- نزدیکی روستا ایستادند و ماشین را تحویل چند موتوری که منتظر ما بودند، دادند و بقیه راه به سمت کوه با موتور طی شد تا اینکه ادامه راه با موتور هم ممکن نبود پیاده ادامه راه را پیش گرفتیم.
(س)- شما در طول مسیر چیزی نمیگفتید؟
- نه! فقط ذکر میگفتم. البته خودشان هم صحبت نمیکردند. التهاب خاصی بر آنها حاکم بود و با سرعت، کارها را ادامه میدادند و حرکت از این کوه به آن کوه انجام گرفت تا اینکه در روز پنجم، درگیری شد.
(س)- خوراک شما در این مدت چه بود؟
- خیلی فضای غذا خوردن نبود. چند تکه نان مانده و کنسرو به همراه داشتند ولی چیز زیادی نمیخوردیم و آثار فشار جسمی که در آن چند روز بر من وارد شد هنوز برقرار است و دستم ارتعاش دارد البته خودشان هم چیز زیادی نمیخوردند و با فلاکت و بدبختی ادامه میدادند.
(س)- ماجرای درگیری که گفتید چه بود؟
- نزدیک غروب یک وانت به سمت ما آمد که معلوم شد، افراد نیروی انتظامی هستند. بعد ازاینکه نزدیک ما شدند درگیری آغاز شد و ربایندگان بعد از مقداری درگیری از تاریکی شب و نیز احتیاط نیروی انتظامی برای حفظ گروگان، برای فرار استفاده کردند و با بر جای گذاشتن موتور و برخی تسلیحات فرار کردند و با پای پیاده در این کوهها حرکت میکردیم که شرایط سختی بود و بعد از یک هفته وارد افغانستان شدیم.
(س)- برای ربایندگان هم شرایط سختی بود؟
-برای آنها هم شرایط سختی بود منتها اولاً عادت داشتند و ثانیاً گاهی تریاک میخوردند.
(س)-حضور شما در افغانستان هم مخفیانه بود؟
- بله، آنجا نیز پیاده و سواره از بیراههها حرکت میکردیم تا اینکه بعد از حدود 4 روز وارد پاکستان شدیم که آنجا توریست ژاپنی را هم که در بم ربوده بودند، حضور داشت. آنجا یک ملایی بود که اصرار داشت مرا ارشاد کند و من در گفتوگوهای خود با او متوجه شدم که شیعه و سنی خیلی به هم نزدیکاند و اشتراکات زیادی دارند و برخی بدون اطلاع دقیق از مبانی فقهی و کلامی شیعه، مطالبی را به شیعه نسبت میدهند که جزو عقاید ما نیست.
(س)- مثلاً چه مطالبی؟
- مثلاً میگفتندکه شیعه قائل به خدایی حضرت علی (ع) است!! یا اینکه میگفتند: ما معتقدیم جبرئیل، قرآن را میخواست به حضرت علی (ع) بدهد، اشتباهی به پیغمبر داد!! و یا برخی مطالب شرمآور در خصوص عایشه را جزو اعتقادات شیعه میدانستند در حالی که هیچکدام این مطالب جزو اعتقادات شیعه نیست.
(س)- موضع آنها در برابر پاسخهای شما چه بود؟
- وقتی من این مطالب را انکار میکردم، میگفتند که « تو میترسی و داری تقیه میکنی» و من به آنها گفتم که خودتان دیدهاید که از آغاز ماجرای ربودن تا الان یک لحظه نترسیدم.
(س)- رابطه شما با گروگان ژاپنی چگونه بود؟
- اسم او ساتوشی ناکامورا بود من دیدم روحیهاش گرفته است و لذا با او شوخی میکردم. زبان مشترکی که هر دو با آن آشنا بودیم، انگلیسی بود و برای او لطیفه تعریف میکردم، اما تبدیل کردن لطیفههای فارسی به انگلیسی باعث بیمزه شدن آنها میشد(!)
(س)- با هم گفتگوی عقیدتی هم میکردید؟
تلاش من این بود که به او روحیه بدهم. به او گفتم نگران نباش و نباید گریه بکنی، خداوند من و تو را برای این سختی انتخاب کرده است و ما میتوانیم در این سختی، درسهای زیادی بگیریم.
(س)- دین او چه بود؟
لائیک بود. و میگفت که در سیستم ژاپن، هیچ جایگاهی برای دین در نظر گرفته نشده است. از همین رو وقتی درباره کرامت ستارگان و عظمت خلقت صحبت میکرد از او درباره خالق اینها سئوال کردم و این پرسش عمیقاً وی را به فکر فرو برد و موحد شد.
(س)- کل ماجرای ربوده شدن شما تا آزادیتان چقدر طول کشید؟
- 57 روز
(س)- چطور آزاد شدید؟
با تدبیر دولت و وساطت ریش سفیدها و بدون دادن هیچ گونه باجی به ربایندگان این کار صورت گرفت و من همین جا از بزرگوارانی که تلاش میکردند، مراجع معظم تقلید که دعا و پیگیری کردند و ریشسفیدان شیعه وسنی که در این آزادی نقش داشتند، تشکر میکنم و نکتهای که باید این جا عرض کنم این است که پیروان تمام مذاهب باید به این مسئله توجه داشته باشند که مباحث مذهبی و گرایشهای دینی، ارتباطی به کارهای سیاسی ندارد و کار یک مبلغ روحانی شیعه همچون یک مولوی سنی، تبلیغ دین است.
(س)- شما در آن 57 روز نترسیدید؟
- خیر چون اولاً امید به بازگشت نداشتم و ثانیاً برای من فرقی نمیکرد که کجا باشم. چون در تمام احوال، دل من پر از غم و غصه است و دغدغهها، خواب را از من گرفته است.
(س)- چه دغدغههایی؟
- نگرانی از اوضاع مسلمانان و فاصله گرفتن انسانها از انسانیت، لذا اگر بنده را در قصر ببرند خوش نمیگذرد. دنیا، آن هم در فضایی که امام زمان (عج) غایب است، دوران بحران را پشت سر میگذارد و در شرایط بحرانی به هیچکس خوش نمیگذرد. به خیر ممکن است بگذرد، ولی قطعاً خوش نخواهد گذشت